از زندگی خسته شدم

خدا خودت دیگه خسته نشدی ؟ بابا به چه زبونی بگم به اسمت قسم به تمام این چیزهایی که آفریدی قسم دیگه بریدم دیگه نمیخوام زنده باشم اخه خدا مگه من چی کار کردم که باید اینطوری باشم منم بنده خودتم آخه  . هر چیزی که بهم دادی رو داری ازم میگیری پس نوبت خودم کی میرسه ؟؟؟؟؟؟
از وقتی چشم باز کردم دیدم تنهام از همون موقع که همه بچه ها دنبال بازی و شادی بودن من باید به یک ستاره نگاه میکردم و درد دلم رو براش میگفتم خدا بریدم . خسته شدم تو این ۲۶ سال زندگی خیلی چیزا بهم ثابت شده  ... خدا مرگ یه بار شیون هم یه بار پس چرا مرگ تدریجی؟ من کدوم گناه رو کردم که باید سرنوشتم این باشه ؟؟؟؟ خوب قبول من بنده خطا کار تو  خوب خدا جون مگه نمیگی راه توبه به روی همه بنده هات بازه ؟ من که این همه توبه کردم برای گناهی که نمیدونم چیه یعنی من انقدر ادم بدی هستم که حتی توبه ام رو هم قبول نمیکنی ... شاید واقعا همینطوره . نه حتما همینطوریه . اصلا مگه من کی هستم ؟؟  من فقط سلامتیمو از تو خواستم  که اونم گرفتی از من خدا جون . حالا دیگه چی میخوایی ؟ ولی این بار ازت سلامتی نمیخوام . نمیخوام صدامو بهم بر گردونی . اصلا به قول یکی  به درک که خوب نمیشم . این بار اومدم بهت بگم جونمو بگیر . خدا جون منم بفرست پیش عزیز ترین کسایی که ازمن گرفتی . خداااااااااااا بخدا بریدم دیگه نمیتونم صبر کنم . اگه زندگی خوبه بذار همه آدمها لذت ببرن ازش . ما نخواستیم . اگر بد هم هست بدیش تو این ۲۶ سال خوب خودشو تو دل ما جا کرده .
زتدگی را با همه خوبیها و بدی ها به دست تو میسپارم.
خدانگهدار